دل نوشته هایی از جنس بلور
رجب ، نام نهری است در بهشت؛ •••••••••••••••••••••••••••• اگر فنجانی کوچک زیر باران نگه دارید،به اندازه ی ای روح دو صد مسیح محتاج دَمَت زهرایی و خورشید غبار قدمت کی گفته که تو حرم نداری بانو؟ ای وسعت دلهای شکسته ، حَرَمت می ترسم تشییع جنازه ام شلوغ شود می ترسم دست هایت از تابوت فاصله داشته باشند از این دشت چیزی باقی نمانده است و ما هنوز دلخوش به مترسکانی هستیم که زیر کلاهشان کلاغ داشتند ... می چکه نم نم بارون نمی تونه پر بگیره سلام ای غروب غریبانه ی دل گفتند : «کلاغ»، شادمان گفتم : «پر» گفتند : «خودت»، به اوج اندیشیدم گفتند : «مگر پرنده ای؟»، خندیدم در بازی کودکان فریبم دادند ما را دعا کنید همین لحظه از بهشت آقا دعایتان همه دم هست مستجاب این چهره ی سیاه مرا هم نگاه کن شاید به یاد آوریم در صف حساب
از شیر سفیدتر و از عسل شیرین تر،
هر کس یک روز ماه رجب را روزه بدارد،
به یقین از آن نهر، خواهد آشامید. امام کاظم (ع)
همان فنجان به شما می رسد اگر کاسه ی بزرگی
نگاه دارید به همان اندازه در آن آب جمع می شود!
چه ظرفی زیر باران الهی قرار داده اید؟
رو تن خیس خیابون
چقده بی آشیونه
طفلی گنجیشک رو ایون
می خونه جیک جیک و نالون
شعر گندم زار ویرون
میون گلای گلدون
تک و تنها توی این غربته سرده
کنج سینش انگاری یه کوه درده
اون روزا اونوره کوهها
طفلکی دنیایی داشتش
کنج گندم زار وحشی
چشمه مرغابی داشتش
حالا دائم چشمه پیر
خونه کرده تو رگاش
بوی گندم زار و داره
لحظه لحظه نفساش
یادشه جفت قشنگش
سر میذاشت روی پراش
زیر خلوته گل سرخ
بوسه می زد به لباش
حالا تنها توی این غربته سرده
کنج سینش انگاری یه کوه درده
منم اون گنجیشکه نالون
از گذشته ها گریزون
پر کشیدم به دیارم
به هوای بوی بارون
حالا تنها توی این غربته سردم ای رفیق
پر درده توی این سینه خستم ای رفیق
حالا تنها توی این غربته سردم ای رفیق
پر درده توی این سینه خستم ای رفیق
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
گفتند : «کبوترانمان»، گفتم : «پر»
در حسرت رنگ آسمان گفتم : «پر»
گفتند : «تو باختی» و من رنجیدم
احساس بزرگ پر زدن را چیدم
آنروز به خاک آشنایم کردند
از نغمه پرواز جدایم کردند
آن باور آسمانی از یادم رفت
در پهنه این زمین رهایم کردند
گفتند : «پرنده» ، گریه ام را دیدند
دیوانه خاک بودم و فهمیدند
گفتم که «نمی پرد» ، نگاهم کردند
بر بازی اشتباه من خندیدند ...
Design By : Mihantheme |